راز سخن

شمارهٔ ۲۸۷

غافل است آن که از دلم دل او

غافل است آن که از دلم دل او
گوبیندیش ز آه غافل او
کرده ام جا به بزم غیر که یار
ناید از شرم من به محفل او
چون جرس دل فغان کند گویی
بر شتر بسته اند محمل او
هم فلک بود خصم دل هم یار
تا کدامند زین دو قاتل او
هر چه دارد ز دلبری دارد
جز ترحم که نیست در دل او
دل چنین کرده کار من مشکل
که خود آسان مباد مشکل او
به که گیرم سراغ دل چو مرا
ندهد کس نشان ز منزل او
چون فتد در خیال وصل (سحاب)
عقل خندد به فکر باطل او

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.