راز سخن

شمارهٔ ۲۸۸

هر که کند منع من از روی تو

هر که کند منع من از روی تو
کاش به بیند رخ نیکوی تو
تیغ به روی تو کشیده است لیک
خون مرا ریخته ابروی تو
گریه ی خلق از تو ولی آب چشم
خاک مرا میبرد از کوی تو
کرده عیان بر همه صید افگنی
زخم دلم قوت بازوی تو
برگ سمن کرده به سنبل عیان
زلف سمن سای سمن بوی تو
کده ز اعجاز لبت زنده باز
هرکه کشد نرگس جادوی تو
چشم (سحاب) ار نبود اشک بار
می زند آتش به جهان خوی تو

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.