راز سخن

شمارهٔ ۱۸۴

از بس گرفته خو بخیالت دل صبور

از بس گرفته خو بخیالت دل صبور
از غیبت تو نیز برد لذت حضور
بنمای روی خویش به بیگانه وقت مرگ
حیف است کآرزوی تو را او برد به گور
نه تو مرا شناسی و نه من تو را زبس
من بر رخت زشرم ندیدم تو از غرور
یا رب همیشه روی بد غیر دورباد
از چشم یار و چشم بد از روی یار دور
نور رخ تو بود ز نخل قدت عیان
نوری که دیده، دیده ی موسی زنخل طور
هر گه بصد امید نشستم به راه تو
سیل سرشک من شودت مانع عبور
مرگ رقیب و غصه او هر دو شد (سحاب)
هم مایه ی ملالت و هم باعث سرور

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.