راز سخن

بیرون شد از گُمار

ره در جنگل ِ اوهام گم است

ره در جنگل ِ اوهام گم است
سینه بگشای چو دشت
اگرت پرتو ِ خورشید ِ حقیقت یابد
وقتی از جنگل ِ گم
پا نهادی بیرون
و رها گشتی
از آن گره ِ کور ِ گمار
ناگهان آبشاری از نور
بر سرت می ریزد
و آسمان
با همه پهناوری ِ بی مرزش
در تو می آمیزد
ای فراز آمده از جنگل ِ کور !
هستی ِ روشن ِ دشت
آشکارا بادت !
بر لب ِ چشمه ی خورشید ِ زلال
جرعه ی نور گوارا بادت !

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.