راز سخن

آیینهٔ روشن

ز کینه دور بود سینه‌ای که من دارم

ز کینه دور بود سینه‌ای که من دارم
غبار نیست بر آیینه‌ای که من دارم
ز چشم پرگهرم اختران عجب دارند
که غافلند ز گنجینه‌ای که من دارم
به هجر و وصل مرا تاب آرمیدن نیست
یکی‌ست شنبه و آدینه‌ای که من دارم
سیاهی از رخ شب می‌رود ولی از دل
نمی‌رود غم دیرینه‌ای که من دارم
تو اهل درد نه‌ای ورنه آتشی جان‌سوز
زبانه می‌کشد از سینه‌ای که من دارم
رهی ز چشمه خورشید تابناک‌تر است
به روشنی دل بی‌کینه‌ای که من دارم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.