راز سخن

ساغر خورشید

زلف و رخسار تو ره بر دل بی‌تاب زنند

زلف و رخسار تو ره بر دل بی‌تاب زنند
رهزنان قافله را در شب مهتاب زنند
شکوه‌ای نیست ز طوفان حوادث ما را
دل به دریازدگان خنده به سیلاب زنند
جرعه‌نوشان تو ای شاهد علوی چون صبح
باده از ساغر خورشید جهان‌تاب زنند
خاکساران ترا خانه بود بر سر اشک
خس و خاشاک سراپرده به گرداب زنند
گفتم: از بهر چه پویی ره میخانه رهی
گفت: آنجاست که بر آتش غم آب زنند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.