راز سخن

شمارهٔ ۲۵۳

الهی بقدر تو نادانم، سزای تو را ناتوانم به بیچارگی خود سرگردانم و روز بروز در زیانم، چون منی چون بود؟ چنانم و از نگریستن در تاریکی بفغانم که خود هستمان را بر هیچ دانم و چشم بر روزی دارم که تو مانی و من نمانم، چون من کیست؟ اگر آن روز به بینم به جان فدای آنم

الهی بقدر تو نادانم، سزای تو را ناتوانم به بیچارگی خود سرگردانم و روز بروز در زیانم، چون منی چون بود؟ چنانم و از نگریستن در تاریکی بفغانم که خود هستمان را بر هیچ دانم و چشم بر روزی دارم که تو مانی و من نمانم، چون من کیست؟ اگر آن روز به بینم به جان فدای آنم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.