راز سخن

بخش ۸۴

ای بوده و هست و بودنی، گفتت شنیدنی مهرت پیوستنی و خود دیدنی ای نور دیده و ولایت دل و نعمت جان و همیشه مهربان نه ثنای تو را زبان نه دریافت تو را درمان ای هم شغل دل و هم غارت جان، خورشید شهود یک بار از افق عیان برآر و از ابر وجود قطره ای چند بر ما، باران بار

ای بوده و هست و بودنی، گفتت شنیدنی مهرت پیوستنی و خود دیدنی ای نور دیده و ولایت دل و نعمت جان و همیشه مهربان نه ثنای تو را زبان نه دریافت تو را درمان ای هم شغل دل و هم غارت جان، خورشید شهود یک بار از افق عیان برآر و از ابر وجود قطره ای چند بر ما، باران بار
ای گشاینده زبان مناجات گویان و انس افزای خلوتهای ذاکران، و حاضر
نفسهای راز داران جز از یاد کرد تو ما را همراه نیست و جز از یاد داشت تو ما را زاد نه و جز از تو بتو دلیل و رهنما نیست، خدایا در حاجت کسی نظر کن که او تو را یک حاجت بیش نیست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.