بخش ۸۳
پیر طریقت گوید:با عارفی بزرگوار در سفری بودم به منزلی فرود آمدیم شیری بیامد و نزد ما بخفت من از بیم برخاستم و بر درختی شدم و تا بامداد بر شاخ درخت می بودم ولی عارف بخفت و از شیر نهراسید روز دیگر بمنزل دیگر فرود آمدیم شب پشه ای بر او نشست و تا بامداد از آزار پشه می نالید او را گفتم ای شیخ دوش از شیر به آن عظمت باک نداشتی و نیندیشیدی امشب از پشه ای بدین ضعیفی چرا چنین ناله کنی؟
پیر طریقت گوید:با عارفی بزرگوار در سفری بودم به منزلی فرود آمدیم شیری بیامد و نزد ما بخفت من از بیم برخاستم و بر درختی شدم و تا بامداد بر شاخ درخت می بودم ولی عارف بخفت و از شیر نهراسید روز دیگر بمنزل دیگر فرود آمدیم شب پشه ای بر او نشست و تا بامداد از آزار پشه می نالید او را گفتم ای شیخ دوش از شیر به آن عظمت باک نداشتی و نیندیشیدی امشب از پشه ای بدین ضعیفی چرا چنین ناله کنی؟
گفت دوش ما را از خود فراگرفته بودند و از خود ربوده و رقم نیستی بر صفات ما کشیده و از خود بی خود گشته بودم و به حق قائم شده بودم ولی امشب ما را بما بازدادند تا پشه ای بدین ضعیفی ما را به ستوه آورد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.