راز سخن

شمارهٔ ۱۲۰۱

نمی‌دانم چه بد کردم که نیکم زار می‌داری

نمی‌دانم چه بد کردم که نیکم زار می‌داری
تنم رنجور می‌خواهی دلم بیدار می‌داری
ز رنجم راحتی داری از آنم دیر می‌پرسی
به زاری کردنم شادی از آنم زار می‌داری
چه آزاری ز من من خود به آزاری نمی‌ارزم
چه باشم خود کی ام کز من چنین آزار می‌داری
کجا شد آن که گه‌گاهی ز دردم یاد می‌کردی
عزیزم داشتی ز اوّل به آخر خوار می‌داری
نهی بر جانِ من منّت که تیمارت همی دارم
دلم خون شد ز تیمارت نکو تیمار می‌داری
به دردی قانعم از تو به دشنامی شدم راضی
نزاری نیک بدنام است ازو زان عار می‌داری

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.