راز سخن

شمارهٔ ۱۲۰۰

بی می منشین اگر دلی داری

بی می منشین اگر دلی داری
وز عمر امید حاصلی داری
خرم دل بی غم تو گر خاطر
با عهد وصال مقبلی داری
مجنون شو و دم مزن دگر تا کی
خود را به محل عاقلی داری
از خود به در آی اگر از او خواهی
بشتاب که دور منزلی داری
دی گفت یکی که ای سر آشفته
همواره تو پای در گلی داری
گفتم چه کنم که من به گردابم
تو خوش بنشین که ساحلی داری
چندین چه کنی نزاریا زاری
بر پای مگر سلاسلی داری
موقوف چه مانده ای نمی دانم
جز محنت عشق مشکلی داری

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.