راز سخن

شمارهٔ ۱۱۷۱

گسسته‌ای و نخواهی که باز پیوندی

گسسته‌ای و نخواهی که باز پیوندی
توقّع است که رحمت کنی و نپسندی
سرِ ستیزه گرفتی چه روی می‌بینی
درِ جفا بگشادی چه نقش می‌بندی
بیا و دیدۀ حاسد بکن که از غیرت
گمان برد که دل از من به خیره برکندی
ز آبِ دیده و خاکِ درِ تو نشکیبم
که این و آن ز تو خشنودی است و خرسندی
به دیده و دلِ پر خون به هر چه درنگرم
خیالِ رویِ تو بینم ز آرزومندی
به گوش و گردنِ ما طوقِ عهد و حلقه ی امر
ز بنده بندگی و از شما خداوندی
غلامیِ تو به آزادگی تواند کرد
نزارییی که پدر را نکرد فرزندی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.