شمارهٔ ۱۱۷۲
مرحبا مرحبا کجا بودی
مرحبا مرحبا کجا بودی
دیر شد تا جمال ننمودی
یک دمم در حضور ننشتی
یک شبم در کنار نغنودی
برشکستی و دیر پیوستی
سیر گشتی ز ما بدین زودی
درِ خلوت سرایِ ما اکنون
قفل کردی و باز نگشودی
خبری گوی صوفیانه بتا
تا ز ابرام ما بیاسودی
تو خود از بدوِ فطرتِ اُولا
در کنارِ خیالِ ما بودی
سخنی در تعارفِ ارواح
گفته بودیم با تو نشنودی
مشرک ار خواندهای نزاری را
هم هنوزش به وجه نبسودی
راست گفتی که پیشِ وجهِ خیال
خونش از دیدهها بپالودی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.