شمارهٔ ۱۱۷۰
رسید جان به لبم از بس آرزومندی
رسید جان به لبم از بس آرزومندی
هنوز وقت نیامد که باز پیوندی
به حالِ بنده که از دست میرود کارم
مگر نظر کنی از غایتِ خداوندی
غریب کشتن و آزارِ دوستان جستن
توقّع آن که ترحّم کنی و نپسندی
ترا رسد به لبی از نبات شیرینتر
اگر از آن دهن تنگتر بر شکرخندی
نداشتی ز خدا و ز خلق شرم و حیا
که دل ز جان من مُستمند برکندی
به جان مضایقتی نیست چون درافتادم
تو هم مبالغتی کن اگر درین بندی
غمم نخوردی و گفتی نزاری آنِ من است
هزار بار چنینم به خون درافکندی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.