راز سخن

شمارهٔ ۱۱۶۹

رسید جان به دهانم ز آرزومندی

رسید جان به دهانم ز آرزومندی
مقام مرحمت است این نه موضعِ تندی
سزا منم به عقوبت گناه کار منم
زبانِ بی‌گنهت را به هرزه می‌بندی
اگر به خون‌ِ منت رغبتی‌ست بسم‌الله
مرا چه به‌ ز متاعی که آن تو بپسندی
دگر جواب سلامم نمی‌دهی شاید
رضا رضایِ تو مخدومی و خداوندی
ولی به خلعتِ دشنام لطف کن باری
که از عتابِ توم حاصل است خرسندی
نظر ز کارِ من دل شکسته باز مگیر
بود که در سرت افتد که باز پیوندی
به هر دو دیده کند بندگیِ خاکِ درت
نزاریی که پدر را نکرد فرزندی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.