راز سخن

شمارهٔ ۱۱۶۴

ز حد بمی بری ای دوست نا جوان مردی

ز حد بمی بری ای دوست نا جوان مردی
غمِ تو چند خورم بس که خونِ من خوردی
اگر قیاس کنی هیچ ظالم این نکند
به دشمنی که تو با من به دوستی کردی
به چه گویمت گله ها از تو و شکایت ها
که بی گناه بسی خاطره بیازردی
خلاف عهد تو می دیدم از بدایتِ کار
که بهترین قدمت آن بود که برگردی
کجا شد آن همه دل گرمی و جگر سوزی
ز دوست سیر نگردد کسی بدین سردی
فدایِ جان تو جانم به صدقِ دل که تو خود
برایِ کشتنم از دیر گه بپروردی
تو هم چنین به علی رغم مجتمع می باش
چو روزگارِ نزاری به هم برآوردی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.