راز سخن

شمارهٔ ۱۱۲۹

بازم افتاد دلِ ممتحن اندر تابی

بازم افتاد دلِ ممتحن اندر تابی
از غم ماه‌جبینی شده‌ام مهتابی
باز از آشوبِ جهانی که نمی‌یارم گفت
قصّه‌ ای دارم و دارد صفتش اطنابی
جفت ابروش که طاق است چو دیدم گفتم
قبله ی خویش توان کرد چنین محرابی
دوش بنمود به من گیسو و گفتم به حکیم
کس پریشان‌تر ازین گفت نبیند خوابی
خود چه گویم ز دهانش که چو من تشنه بسی
جان بدادند و از آن چشمه نخوردند آبی
گو چنین باش بقا باد غمِ هجران را
گر میسّر نشود وصل به هیچ اسبابی
بی‌نهایت نبود هیچ بدایت الّا
قلزمِ عشق که آن را نبود پایابی
عاشقی بیش جگر خوردن و جان کندن نیست
گر همه حیف و جفایی بود از بوّابی
مهلتی باید و عمری که نزاری شرحی
باز گوید که چه‌ها می‌کشد از هر بابی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.