راز سخن

شمارهٔ ۱۱۲۸

اگر عنانِ عنایت به سوی ما تابی

اگر عنانِ عنایت به سوی ما تابی
مگر بود که مرا زنده باز دریابی
عجب اگر اجلم مهلتِ وصال دهد
مگر که دیر نیایی و زود بشتابی
بیا کز آتشِ فرقت چو ژاله می‌بارد
بر آبگینهٔ رویم سرشک عنابی
غمت به تیغ بلا پوست باز کرد ز من
ندانم از که درآموخت رسم قصابی
ز روی همچو زرم اشکْ سیم می‌سازد
زهی فلان که چنین شهره شد به قلّابی
ز بس که موج زد و غوطه داد مردمِ چشم
گرفت مردمَکش خویِ مردمِ آبی
بیا که روی چو مهتابهٔ نزاری شد
ز آفتابِ رُخَت در حجاب مهتابی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.