راز سخن

شمارهٔ ۱۰۴۶

تو جنگجو چقدر جور آشنا که نه ای

تو جنگجو چقدر جور آشنا که نه ای
تو بیوفا چقدر مایل جفا که نه ای
چو ماهیی که طلبکار آب در دریاست
کجا رود به سراغت کسی کجا که نه ای
ترا ز حال دل خود چسان کنم آگاه
تو آشنا به نگه های آشنا که نه ای
کنایه فهم و سخن ساز و عاشق آزاری
کجا رود کسی از دست تو کجا که نه ای
کرا شفیع خود آرم ز آشنایانت
به هیچ کس تو جفا جوی آشنا که نه ای
مناز اینقدر ای آسمان به رفعت خویش
غبار رهگذر شاه اولیا که نه ای
امید مهر و وفا نیست از تو جویا را
تو شوخ محرم رسم و ره وفا که نه ای

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.