راز سخن

شمارهٔ ۹۶۷

برون آی از نقاب و مشهدم را رشک ایمن کن!‏

برون آی از نقاب و مشهدم را رشک ایمن کن!‏
چراغی بر مزار کشتگان خویش روشن کن!‏
گل شب زنده داری از ریاض زندگانی چین
‏ متاع فیض بر بالای هم چون ماه، خرمن کن!‏
ز کتمان غمش تنگ آمدم، بی طاقتی رحمی
گل چاک دلم را لاله سان در جی و دامن کن!‏
چراغان ساز جویا تربت فرهاد و مجنون را
گل از اشک جگرگون کوه و صحرا را به دامن کن

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.