شمارهٔ ۹۶۸
لرزد از جورت دل خلق خدا بر خویشتن
لرزد از جورت دل خلق خدا بر خویشتن
ظلم می داری روا ظالم چرا بر خویشتن
رخنه ها ترسم فتد بر سقف خلوتخانه ات
بسکه از بوی تو می بالد هوا بر خویشتن
آنچه بر گرد رخش بینی نه عقد گوهر است
بسته از بالای رخسارش صفا بر خویشتن
دولت دنیا نمی داری روا بر دشمنت
حیرتی دارم که چون داری روا بر خویشتن
مطلبم جویا به یک گفتن مکرر می شود
بسکه می لرزد ز بیمش مدعا بر خویشتن
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.