راز سخن

شمارهٔ ۱۳۳۲

دلا تو تا به غم عشق در جهان باشی

دلا تو تا به غم عشق در جهان باشی
میان خلق جهان بی سخن چو جان باشی
چو نرگسم شده بیمار تا به کی با ما
چو سوسن ای بت مهروی ده زبان باشی
اگر ز نسل بنی آدمی بگو آخر
چرا ز دیده ی ما چون پری نهان باشی
ز حد گذشت مرا شرح حال عشق ای دل
قلم صفت تو ز غم چند سر دوان باشی
نگار خوش به سر ناز بالش امید
به خواب خوش تو چرا سر بر آستان باشی
فراغتیست تو را از جهان بگو تا چند
مدام بر سر بازار داستان باشی
هزار جان به فدایت کنم من از سر شوق
میان باغ دل من تو چون روان باشی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.