راز سخن

شمارهٔ ۱۰۸۱ - استقبال از حافظ

ما تو را دلدار خود پنداشتیم

ما تو را دلدار خود پنداشتیم
وز تو چشم مردمی‌ها داشتیم
تخم مهر رویت ای نامهربان
سال‌ها در وادی جان کاشتیم
هرچه کردی با من از جور و جفا
گرچه آن بد بود نیک انگاشتیم
تا نهادی دل به مهر دیگران
ما امید از لطف تو برداشتیم
سال‌ها تا رایت مهر و وفا
عاشقانه در جهان افراشتیم
چون جفا و جورت از حد درگذشت
کار خود را با خدا بگذاشتیم
گر به ناحق غمزه‌ات خونم بریخت
جانب حق را فرو نگذاشتیم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.