راز سخن

شمارهٔ ۱۰۸۲

از مادر دهر تا بزادیم

از مادر دهر تا بزادیم
جان در سر مهر او نهادیم
تا دل به دو زلف یار بستیم
از دیده دو جوی خون گشادیم
از روی هوا چو مرغ زیرک
در دام بلای دل فتادیم
ای کاج ز مادر زمانه
در عشق بدین صفت نزادیم
هر چند غمم فرستی از هجر
با این همه در غم تو شادیم
چون چشم تو ار شبانه مستیم
مخمور لبت ز بامدادیم
در آتش هجر آب جوییم
بر خاک جهان بسان بادیم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.