شمارهٔ ۹۷۷
ندارم بی تو برگ جان ندارم
ندارم بی تو برگ جان ندارم
غم عشق تو را پنهان ندارم
خبر داری که در شبهای تاری
به درد عشق تو درمان ندارم
غم تو آتشی در جان ما زد
بگو چون ناله و افغان ندارم
اگر عالم سراسر حور باشد
بجز میل رخ جانان ندارم
چو خواهد رفت سر در پای جانان
همان بهتر که من سامان ندارم
برآ ای آفتاب وصل جانان
که سر اندر شب هجران ندارم
به وصلت یک زمان بنواز ما را
که بی روی تو برگ جان ندارم
به جان آمد جهان از دست هجران
کزین پس صبر بی پایان ندارم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.