راز سخن

شمارهٔ ۹۷۸

به عالم غیر تو یاری ندارم

به عالم غیر تو یاری ندارم
بجز عشق رخت کاری ندارم
تو را گر هست بر جایم بسی یار
به جانت من کسی باری ندارم
به کوی تو سگان را هست باری
چرا ای دوست من باری ندارم
خداوند منی من بنده فرمان
به جان تو کز این عاری ندارم
اگرچه برگرفت آزرم از پیش
من از دلدار آزاری ندارم
به جان تو که در عالم نگارا
به جز لطفت جهانداری ندارم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.