راز سخن

شمارهٔ ۹۵۵

باد صبا خدا را بگذر سوی نگارم

باد صبا خدا را بگذر سوی نگارم
عمری بگو به سختی در هجر می گذارم
گر باز حال زارم پرسد ز تو خدا را
با او بگو که تا کی داری در انتظارم
فریاد من به کیوان برشد ز دست هجرت
رحمی بکن به حالم زان رو که سخت زارم
صبرم نماند باری در هجر تو از این بیش
چون چشم زخم جانا از خود جدا ندارم
تو سرو جان مایی بادا فدا جهانت
کز آتش فراقت چون خاک ره گذارم
گرچه عزیز مصری بنگر به حال یوسف
بودم عزیز دلها جانا مدار خوارم
گر جان ز بنده خواهی خیل خیال بفرست
ای نور دیده تا جان در دم بدو سپارم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.