راز سخن

شمارهٔ ۹۵۶

نگارا از فراقت سخت زارم

نگارا از فراقت سخت زارم
به سختی روزگاری می گذارم
نه خور دارم نه خواب از عشق رویت
چو زلف تو پریشان روزگارم
چو ابروی توأم پیوسته در خم
چو چشمان تو در عین خمارم
ز خاک کوی هجران آخر ای جان
نشانی تا به کی در دل غبارم
به بوی آنکه بر من رحمت آری
نشسته منتظر بر ره گذارم
نکردی هیچ رحمت بر دل من
از آن بی رحمتی بس شرمسارم
ببردی آب روی من به یکبار
چرا کردی چو خاک راه خوارم
مکن زین بیش بر من جور و خواری
مبر یکباره جانا اعتبارم
میان وادی جان رمیده
بجز تخم غم مهرت چه کارم
جهان را اختیاری نیست یارا
به دست باد دادم اختیارم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.