شمارهٔ ۹۱۳
سالها در عشق تو خون خورده ام
سالها در عشق تو خون خورده ام
رنجها از دست هجران برده ام
تا مگر بینم دمی رخسار تو
جان و دل ایثار پایت کرده ام
مردم چشمم که بینایی دروست
از غم هجرانش بس آزرده ام
در فراق رویت ای زیبا نگار
من ز دیده خون دل آورده ام
از شراب وصل تو جامی مراد
ای دو چشم من بگو کی خورده ام
من گلی بودم به بستان جهان
وین زمان از هجر تو پژمرده ام
از غم هجران او بیرون فتاد
ای عزیزان راز دل از پرده ام
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.