راز سخن

شمارهٔ ۹۱۴

تا سر کوی تو مأوا کرده ام

تا سر کوی تو مأوا کرده ام
دولت وصلت تمنّا کرده ام
بوی زلفت می دهد باد صبا
زان سبب آهنگ صحرا کرده ام
دل همی خواهد که جوید مسکنی
من سر زلف تو پیدا کرده ام
نام خود را در جهان از عشق تو
عاشق و بدنام و رسوا کرده ام
در جهان بی قدّ او در پیش سرو
ناکسم گر سر به بالا کرده ام
دست در زلفین او خواهم زدن
باز بنگر تا چه سودا کرده ام
خاک کویت را به جای توتیا
در جهان بین روشنی زا کرده ام

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.