شمارهٔ ۱۰۴
باز در سودای او امروز جان خواهم فشاند
باز در سودای او امروز جان خواهم فشاند
آستین شوق بر هر دو جهان خواهم فشاند
گر بگیرد دست من در پاش سر خواهم فکند
ور بخواهد جان من بر وی روان خواهم فشاند
مهر رویش را دفین در کان دل خواهم نهاد
تخم عشقش در خراب آباد جان خواهم فشاند
هست چیزی در خور رویش که آن را نام نیست
چشم بد را جان سپندآسا بر آن خواهم فشاند
تا برآید نام ما از عاشقی در هر زمین
دانه های اشک خود بر هر کران خواهم فشاند
ز آتش هجران چو بر یاد آید امّید وصال
بس که آب دیده در این خاکدان خواهم فشاند
صبحدم همچون جلال از تاب مهر روی او
آتش آه از زمین بر آسمان خواهم فشاند
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.