راز سخن

شمارهٔ ۱۰۳

آن را که غمی باشد و گفتن نتواند

آن را که غمی باشد و گفتن نتواند
شب تا به سحر نالد و خفتن نتواند
از ما بشنو قصّه ما ورنه چه حاصل
پیغام که باد آرد و گفتن نتواند
بی بوی وصالت نگشاید دل تنگم
بی باد صبا غنچه شکفتن نتواند
از اشک زدم آب همه کوی تو تا باد
خاشاک سر کوی تو رُفتن نتواند
شوریده تواند که کند ترک سر خویش
ترک سر زلف تو گرفتن نتواند
اندر دل ما عکس رخ خوب تو پیداست
در آینه کس چهره نهفتن نتواند
جوینده چه سختی ست که بر خود نکند سهل
فرهاد چه سنگ است که سفتن نتواند
آن شد که جلال از سر کوی تو شود دور
کز ضعف چنان است که رفتن نتواند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.