راز سخن

شمارهٔ ۱۶

پاره پاره دل حزین مرا

پاره پاره دل حزین مرا
بین شرار آه آتشین مرا
پاک می کردم اشک خویش ز رخ
غرق خون ساخت آستین مرا
چشم تو گر دلم ربود چه باک
چون سلامت گذاشت دین مرا
بس که سودم به راه ناقه تو
بین چو زانوی او جبین مرا
رخ ز دورم نمودی اندر راه
زد ره عقل دوربین مرا
خط تو صف کشیده مورانند
که کمر بسته اند کین مرا
بی تو می مرد جامی و می گفت
که بقا باد نازنین مرا

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.