راز سخن

شمارهٔ ۱۷

عید شد و عالمی کشته جولان تو را

عید شد و عالمی کشته جولان تو را
تا که قبول اوفتد از همه قربان تو را
نعل سم توسنت حیف بود بر زمین
دیده عشاق باد عرصه میدان تو را
بردن دلهات کار، غارت دینها شعار
به که نیفتد دوچار هیچ مسلمان تو را
تیغ سیاست بکش خون اسیران بریز
دولت خوبی چو داد حشمت سلطان تو را
می فکنی تیر و من رنجه که ناگه برد
این جگر آتشین آب ز پیکان تو را
ابر سیه گو سحر روزن مشرق ببند
مطلع خورشید بس چاک گریبان تو را
راحله را جامیا ریگ حرم ساز جا
چند کند پای بند خاک خراسان تو را

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.