راز سخن

شمارهٔ ۱۵۲

چه لطف بود که شیرین شمایل من کرد

چه لطف بود که شیرین شمایل من کرد
که شب نزول کرامت به منزل من کرد
دعای اهل صفا کرده حرز بازوی خویش
نشست و ساعد سیمین حمایل من کرد
نهاد بر دل من دست و راحت از هر سو
ز دستیاری او روی با دل من کرد
هزارمشکلم از درد عشق در دل بود
به یک دو نکته لبش حل مشکل من کرد
چو شمع محفل من شد رخش چو پروانه
همای سدره نشین طوف محفل من کرد
مرا به رندی و مستی که طعنه زد زاهد
نه طعنه بود که شرح فضایل من کرد
شدم قتیل چو جامی و بهره مند مباد
ز عمر هر که نه تحسین قاتل من کرد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.