شمارهٔ ۱۱۰
نه چنان گرفت خانه به دل من آرزویت
نه چنان گرفت خانه به دل من آرزویت
که دگر به خانه رفتن کنم آرزو ز کویت
به هوای رنگ و بویت چه روم به طوف بستان
نه شکوفه راست رنگت نه بنفشه راست بویت
نه خوش آید از نکورو که بود به جور بدخو
بگذار خوی بد را که عجب نکوست رویت
نرسم به اوج وصل تو به پا زهی سعادت
که چو مرغ پربرآرم به هوای جست و جویت
مکشاد کوب چوگان کف نازکت همین بس
که فتد میان میدان سرمن به سان گویت
ز غمت شدم خیالی و بدین خیال شادم
که خیال وار گاهی گذرم نهفته سویت
ز غزلسرایی خود نبود مراد جامی
بجز اینکه روزگارش گذرد به گفت و گویت
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.