شمارهٔ ۱۰۹
ای سنبل مشکین زده سر از گل رویت
ای سنبل مشکین زده سر از گل رویت
ندهم به همه ساده رخان یک سر مویت
از مشک کشم درد سر این بس که دهد باد
بویی به مشامم ز خط غالیه بویت
هرگز ز تماشای تو خرسند نگشتم
بنشین که زمانی نگرم سیر به رویت
خوش آنکه نشینم به تو تنها ز رقیبان
تو حال بدم بینی من روی نکویت
خونین کفنان بس که به دل داغ تو خیزند
در حشر شود لاله ستانی سر کویت
گر زانکه بجویی دل ما را نه غریب است
هر چند که آزار غریبان شده خویت
شد هر شکن زلف تو قلاب محبت
چون خاطر جامی نکند میل به سویت
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.