راز سخن

شمارهٔ ۹۵۷

ای باغ حسن را جمال تو خرمی

ای باغ حسن را جمال تو خرمی
چشم بد از تو دور که محبوب عالمی
حوری، بگوی بهر خدا، یا فرشته ای
کین لطف و نازکی نبود حد آدمی
زخم تو را چه حاجت مرهم بود که آن
شاید جراحت دل ما را به مرهمی
دل آن توست دمبدم از بهر بردنش
عشوه چه می نمایی و افسون چه می دمی
گر چرخ را نماند وفایی چه باک ازان
هرگز مباد جور و جفای تو را کمی
گمگشتگان بادیه محنت و غمیم
مشکل بریم ره به سر کوی بی غمی
جامی سگ تو را به غلامی نمی سزد
او را چه حد آنکه کند با تو همدمی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.