راز سخن

شمارهٔ ۹۵۸

دارند جان و دل به تو هر یک تظلمی

دارند جان و دل به تو هر یک تظلمی
ای پادشاه حسن خدا را ترحمی
عشاق را ز ناز و تنعم فراغت است
نازی بکن که نیست ازین به تنعمی
آهسته ران سمند خدا را که در رهت
صد سرفتاده بیش بود زیر هر سمی
گر می کنیم ناله ز شوق رخت مرنج
کز شوق گل خوش است ز بلبل ترنمی
جامی به جان رسید ز بس گریه های تلخ
هرگز ندید ازان لب شیرین تبسمی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.