راز سخن

شمارهٔ ۹۴۳

گهی در دل گهی در دیده باشی

گهی در دل گهی در دیده باشی
دلم را خون کنی وز دیده پاشی
ز لوح خاطرم نقش بتان را
تراشیدی خوشا این بت تراشی
خریدار تو زان رو شد جهانی
که چون یوسف به خوبی گشته فاشی
چو چنگ از دست تو زان می خروشم
که چون چنگم رگ جان می خراشی
چه می پرسی که جامی عاشق کیست
چه گویم من تو هم دانسته باشی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.