راز سخن

شمارهٔ ۹۴۲

با هر که غیر ماست چو شیر و شکر خوشی

با هر که غیر ماست چو شیر و شکر خوشی
با ما چه موجب است که چون آب و آتشی
ما همچو آب در قدمت سر نهاده ایم
ای سرو سرفراز سر از ما چه می کشی
می گفت شانه با سر زلفت که از چه رو
پیوسته در کشاکش دوران مشوشی
حال تو را نه مایه جمعیت این بس است
کآسوده در حمایت آن روی مهوشی
گفتا بلی ولی چه کنم کز فریب دهر
بس عیش خوش که گشت مبدل به ناخوشی
چون صاحب عمامه و فش فاش شد به زرق
خوش وقت بی عمامگی ما و بی فشی
آگه ز تلخکامی جامی گهی شوی
کز جام هجر همچو خودی جرعه ای چشی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.