راز سخن

شمارهٔ ۱۷ - محراب دعا

آفتاب از شرم رویش رخ کند پنهان به ابر

آفتاب از شرم رویش رخ کند پنهان به ابر
ماه من از چهرهٔ خود گر براندازد نقاب
چون گذارد بر زمین پا سرو سیم اندام من
هر که بیند گویدش یا لیتنی کنت تراب
ابروی دلدار من مانا که محراب دعاست
هر دعا کانجا شود بی شبه گردد مستجاب
دیدمش خون می چکد از چهرهٔ همچون گلش
این سخن شد راست کز گل می شود حاصل گلاب
هر چه من با او کنم او نیز با من می کند
من به او عجز و نیاز و او به من خشم و عتاب
دیدمش در جامهٔ نیلی به سر مشکین کلاه
گفتم این روزی ست کز مغرب برآید آفتاب
سرخی سرپنجه اش «ترکی» نه از رنگ حناست
پنجه اش دارد ز خون عاشقان دایم خضاب

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.