راز سخن

مثنوی گرگ نامه

۷۷ - یادم آید چند سالی پیشتر

یادم آید چند سالی پیشتربا جوانی کور گشتم همسفر
چشم او روشن ز خورشیدِ ضمیربی‌بصر ، اما به کار خود بصیر
هم چو شام ِ وصل ، او را آفتابدر دل ِ شب ، دیده بگشودی ز خواب
آنچه دیدی با نگاه باطنشچشم من بودی به توصیف ، الکنش
سنگ و چاهِ راه با او آشناهر سکوتی با صدایش هم نوا
می‌شنید از چشمه آوازی زلالمی‌کشید از برکه نقشی با خیال
خاک را از چهرهٔ گل می‌زدودغنچه‌ای را عاشقانه می‌سرود
بر چمن دست نوازش می‌کشیدچون نسیمی بر گلستان می‌وزید
او نشان می‌داد و من می‌دیدمشوصف گل می‌کرد و من می‌چیدمش
گاه گفتی: چیست این نجوای رود؟بلکه می‌خوانَد برای گل سُرود
خیز و بنگر دشت و صحرا دیدنی‌ست!رنگ و بوی سبزه و گل چیدنی‌ست
این همه آواز می‌آید به گوشکوه و صحرا و بیابان در خروش
باد و طوفان ، پای کوبان ، در سَماعموج و ساحل ، با هیاهو در نزاع
می‌کند پروانه بر گل زمزمهنشنود این راز را گوش همه
بلبل بیدل چه می‌خواهد به باغ؟از چه دائم می‌کند گل را سراغ؟
قمری شیدا چه می‌گوید به جفتگوش دادی هرگز این گفت و شنفت؟

****

من شدم شرمنده از بینایی‌امکز چه غافل زین همه زیبایی‌ام
چشم اگر داری و بیناییت نیستعلم و عقلت هست و داناییت نیست

***********

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.