راز سخن

مثنوی گرگ نامه

۶۷ - آن عرب اشتر به صحرا بُرده بود

آن عرب ، اشتر به صحرا بُرده بودشامگه ، گرگی شتر را خورده بود
او گمان بُردی که آن حیوان مستاز سَر ِ غفلت به هامون گم شدست
روزها می‌گشت اندر دشت و راغهر کجا می‌کرد از اشتر سراغ
هر که را می‌دید آن مرد عرباشتر خود را از او کردی طلب
چون سحر ، خورشید سَر می‌زد ز کوهبادیه می‌شد ز دیدارش ستوه (۱)
در بیابان ، پست و بالایی نماندکز عصای او بر آن جایی نماند
قامتِ امیدِ او ، کم‌کم خمیدچشم ِ بر راهش ز حسرت شد سپید
آشنایی با خِرَد ، دادیش پند:بار ِ آمالی بر آن اشتر مبند (۲)
چشم خود را بر حقیقت باز کُنرُو به کنجی تعزیت آغاز کُن
آن شتر بودی همه سرمایه‌اتشوکتت پیش در و همسایه‌ات
پس چرا غمگین نِه‌ای زین ماجرا؟زین مصیبت گو نمی‌نالی چرا؟
آن عرب از سوز دل آهی کشیدگفت چون یکسر نگشتم ناامید
کور سویی دیده‌ام در شام تارورنه کِی بودی مرا صبر و قرار؟
تپّه ماهوریست در آن دور دستجستجوی حول و حوشش مانده است
من یکا‌یک تپه‌ها را جُسته‌ام جز همانجا ، که بدان دل بسته‌ام
گر شتر ، در آن حوالی هم نبوداین بیابان را کنم دریای رود
آنچنان در اشک ، غلتم ، زار زارتا به حالم خون بگرید ، روزگار

****

تپّهٔ من ، صبح فردای منستتا ببینم مژده‌ای در راه هست؟
هر شبانگه می‌دهم بر خود نویدصبح فردا می‌رسد پیک امید
گر چه می‌دانم که بختم مستِ مستدیرگاهی شد که کنجی خفته است
گر بنوشد تشنه‌ای آب از سراببخت من ، آن روز برخیزد ز خواب

****

کاش هر کس تپّه‌ای را داشتییا چو من ، امّید فردا داشتی
پشتِ تپّه‌ ، بودی آن گمگشته‌اشعمر و شور و شادی بگذشته‌اش
کاش هر کس فرصتی را یافتیتا گلیم ِ بخت خود را بافتی
کاش دنیا ، درس مِهر آموختیتا که کمتر جان ِ ما را سوختی
آنکه رسم جُور ، در دنیا نهادیا ستمکاری به انسان یاد داد
کاش بیند حاصل تعلیم ِ خویشآدمی را با همه درندگیش!

***********

۱ - ستوه: ملول - به تنگ آمده

چو زنگی شد از جنگ خسرو ستوه بدو گفت خورشید شد سوی کوه ( نظامی )

۲ - آمال: آرزو - بار آمال: اسباب آرزو

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.