شمارهٔ ۱۲۷۸
من کیم خستهدلی حال دگرگون شدهای
من کیم خستهدلی حال دگرگون شدهای
بیدلی سوختهای عاشق مجنون شدهای
اضطراب من درمانده گریان داند
جان به لب آمدهای غرقه جیحون شدهای
گریهام بینی و خود را ندهی هیچ بر آن
کز کجا میکند این گریه جگر خون شدهای
ای که سرحلقه بزم طربی یاد آور
همچو من بیکسی از دایره بیرون شدهای
روی زرد از چه صفت سرخ ببیند اهلی
مگر آیینه کند چهره گلگون شدهای
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.