راز سخن

شمارهٔ ۹۶۸

آنچنانم ز فراقت که ندانم چکنم

آنچنانم ز فراقت که ندانم چکنم
جان دهم یا بامید تو بمانم چکنم
بی لبت بر دل خود خنجر چون آب زدم
گر بدین آتش دل را ننشانم چکنم
رخ چرا تا بد از افغان من خسته طبیب
گر باو درد دل خود نرسان چکنم
شربت صبر اگر چاره بیمار دل است
من که صبر از لب شیرین نتوانم چکنم
منم و جان خرابم ز غم او اهلی
وان هم اندر قدمش گر نفشانم چکنم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.