راز سخن

شمارهٔ ۹۶۹

چون سایه گذر زان مه رخساره نداریم

چون سایه گذر زان مه رخساره نداریم
و ز سوختگی طاقت نظاره نداریم
چون ما دل صد پاره ز مهر تو که دارد؟
اینست که طالع ز تو یکباره نداریم
عیش دو جهان سهل بود بر دل ما لیک
با حسرت شیرین دهنان چاره نداریم
حال دل گمگشته ما شهره شهرست
ما خود خبری از دل آواره نداریم
هرچند که سرگشته ز هجریم چو اهلی
خوشباش که رشک مه و سیاره نداریم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.