راز سخن

شمارهٔ ۸۶۶

نظر بنرگس او کن ز خشم و ناز مپرس

نظر بنرگس او کن ز خشم و ناز مپرس
ز گریه حال دلم بین ز ناله باز مپرس
به بین زبانه آتش ز چاک سینه من
خبر زدود دل و آه جانگداز مپرس
حدیث بلبل بیدل که چون جگر خونست
ز لاله پرس چو پرسی ز سرو ناز مپرس
بیار باده مپرس از تطاول زلفش
شب است کوته ازین قصه دراز مپرس
هزار نکته سربسته زان دهان داریم
ولی حکایت پنهان ز اهل راز مپرس
دلم سجود بتان گر کند مجازی نیست
تو در حقیقت دل بین و از مجاز مپرس
اگر حدیث تو پرسد چه عیب اهلی را
کسی نگفت بمحمود کز ایاز مپرس

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.