شمارهٔ ۸۶۵
نوازش تو قیامی ز سرو قامت بس
نوازش تو قیامی ز سرو قامت بس
مگر قیام تو آمرزش قیامت بس
چو نخل گل دگران خویش اگر بیارایند
ترا همین گل رخسار و سرو قامت بس
چو دورم از بهشتی صفت چه سوزی باز
عذاب دوزخیان حسرت و ندامت بس
به پیش قد تو سرو از غرامت است بپای
دگر خجل مکن اورا همین غرامت بس
من و ملامت عشق تو گر شوم کشته
مرا ز کنج لحد گوشه سلامت بس
جمال دوست بود خونبهای کشته عشق
شهید عشق بتان را همین کرامت بس
سگ ملامت اهل شب از فغان می کرد
گر آمی بود او را همین ملامت بس
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.