راز سخن

شمارهٔ ۱۰۱

نورِ دِچِشْ مه قبله‌یِ دین و ایمون!

نورِ دِچِشْ مه قبله‌یِ دین و ایمون!
ته واسّرْ سرگردونِمِهْ، ندارمه سامون
مره پرسنْ کی بکرد ته دِلْ‌رِهْ اینسون؟
گمّه گوهِر سنگِهْ دِلِ بی‌ایمون
ایدوستِ دل آزارِ خلّافه پیمون!
جوابْ چی گنی، ناحقّْ بریتی مه خون؟
فردا عرصاتِ روز بئیرم دامون
ته عِشق خیال کَتْمِهْ بئیمه مجنون

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.